گروهى از نويسندگان
حق اليقين شبسترى 31
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى )
على العرش استوى و به ضرورت حركت دورى تابع حركت مركز بود و اين بود حقيقت آنكه گويند حركت افلاك جهت تشويق نفوس است ( وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ) حقيقت از ظهور وجود در عدم و عروض تعلق و تعين مراتب شئون تعينات و وجود مراتب كمالات كه نسبت با وجود بر وجه وحدت كلى باطن و مخفى بودند ظاهر گشتند و صور اسماء حسنى كه مسمىاند به حضرت اسما كه نسبت آن مراتب و شئونست در حقيقت بر وجهى فعلى در آينه عدم ممكن به حد شهود رسيد بىتغير و تكثر حقيقى به مثابه علمى جديد كه حاصل شود و بدان جناب بازگردد . حقيقت رجوع به نقطه آخرى يعنى انسان به حد تحقيق رسيد و بيان اين معنى در كتاب عزيز بعبارات مختلفه بود چنان كه ( وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَ حقيقت چون مبدا و مفهوم هريكى از جزئيات در حالت فعل و ظهور اسمى خاص بود و اسماء به جملگى از وجهى كه ناظرند بذات متحدند كه موصوف جمله اسماء الله لفظ الله است لاجرم هريكى از ذرّات وجود اگر خود به قدر جزء لايتجزا بود بحسب قوت مشتمل بود بر جمله مراتب جزئيات و ذات مقدس بجميع وجوه اسماء و افعال ناظر و قيوم آن جز و جزوى بود فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ قاعدة ظهور احكام جزئى و كلى موجب